تیره رضا کانلو طایفه رحیمی

  • 13:21

تیره رضا کانلو ( ریزه کانلو ) طایفه رحیمی

تیره رضا کانلو از تیره های بزرگ و خوش نام طایفه رحیمی است

وسابقه ای دیرینه در این طایفه دارد این تیره در حال حاضر

دارای 8 بنکو و 39 اولاد است، من سعی دارم به شرح پیشینه تیره ها وارد

نشوم و از آگاهان خود تیره درخواست نمایم نسبت به تحریر و ارائه شرح تیره خود اقدام نمایند.

بنکوهای تیره رضا کانلو شامل : 1- سعدی خانلو 2- کبیرلو 3- دوستعلی لو ( گزن چایلو)

4- کلبیلی زارلو 5- علیرضا لو 6- گرجی لو 7- بهارلو 8- عیوض زارلو

قشلاق تیره رضاکانلو خورموج و کوه سیاه وییلاق آنها سرطاق و سمیرم است

تیره بنیادلو طایفه رحیمی

  • 12:56

تیره بنیادلو طایفه رحیمی

تیره بنیادلو از تیره های قدیمی طایفه رحیمی است که دارای فراز و فرودهای

بسیاری بوده، گاه بنکوهای بسیاری را در سیطره خود داشته و گاه گروه هایی

از آن جدا شده اند، این تیره صاحب نام نیز شرح بسیار دارد که شایسته است

آگاهان و اندیشمندان آن نسبت به تحریر و ارائه پیشینه تیره خود جهت آگاهی

عموم اقدام نمایند.

تیره بنیادلو در حال حاضر دارای ده بنکو و 24 اولاد است

بنکوهای تیره بنیادلو شامل: 1- اشکوه 2- حسنلو 3- سوسانلو

4- عباس خانلو 5- ریحان زارلو 6- قاسم آقالو 7-نجات لو 8- احمد بگلو

9- قربانلو 10- بچکانلو

قشلاق تیره بنیادلو دشتستان و بوشکان و ییلاق آنهاآق داغ قره داغ

و رودخانه انگرجان است

ادامه دارد

تیره مغانلو طایفه رحیمی

  • 10:54

تیره مغانلو طایفه رحیمی

تره مغانلو از بزرگترین و صاحب نام ترین تیره های طایفه رحیمی است که در بعضی اسنا د بعنوان

طایفه هم از ان یاد شده است این تیره در حال حاضر دارای 12 بنکو و حدود 25 اولاد است

، از اندیشمندان این تیره تقاضا می شود شرحی از پیشینه تاریخی این تیره ارزشمند را جهت

نشر و آگاه سازی عموم تهیه و در دسترس قرار دهند.

بنکوهای تیره مغانلو شامل : 1-آقازارلو 2-کاهید زارلو 4-قوز اوقول

5-رستم آقالو6-قره زارلو 7-کله محمد خان لو 8- قلیج زارلو 9-اله وردی زارلو

10-قندی زارلو11-قره قویونلو 12- بیات زارلو

قشلاق تیره مغانلو ، لارستان ، باغان، خنج، طلحه، کوه سیاه، خائیز و دشتستان است

و ییلاق آنها شهرک گل افشان سمیرم، قلعه آرزومند، داش قلعه سی و رودخانه رحیمی است.

در ادامه مطلب ساختار تیره مغانلو تا رده اولاد را می توانید ببینید

تعدادی از شعرای طایفه رحیمی

  • 17:33

معرفی تعدادی از شاعران طایفه رحیمی ایل قشقایی

 

  1. مرحوم نعمت اله بیگ رحیمی
  2. حاج محمود رحیمی رضایی
  3. محمد رحیمی رضایی
  4. حاج مسیح رحیمی رضایی
  5. علی رحیمی رضایی
  6. حاج نوذر رضایی رحیمی
  7. مرحوم قدرت رضایی رحیمی
  8. هوشنگ حاجیلو
  9. حمیدرضا حاجیلو
  10. صحنعلی مغانی
  11. پرویز قشلاقی

 

جمع آوری اطلاعات و آثار شعرای طایفه رحیمی در دست

تهیه است و بزودی منتشر می شود.

 

 

دکتر علی رحیمی

  • 15:36

دکتر علی رحیمی

 

 

دکتر علی رحیمی

فرزند مرحوم داوود بیگ ، از تیره بیگلر طایفه رحیمی

متخصص روانشناسی ، استاد دانشگاه فرهنگیان اصفهان

مدیر مسول و صاحب امتیاز کلینیک مشاوره وارایه خدمات روانشناسی

تحت نظر سازمان نظام روانشناسی کشور

مدرس آموزش خانواده

مولف کتاب طراحی مسیر زندگی  ،

 اصول و فنون مشاوره

بیش از ۱۲۰ مقاله علمی پژوهشی

استاد راهنمای بیش از ۵۰ پایان نامه در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری رشته های مشاوره و روانشناسی

 

دکتر اسمائیل مردانلو (محقق و مدرس دانشگاه از طایفه رحیمی)

  • 9:0

 

دکتر اسمائیل مردانلو

محقق ، نویسنده و مدرس دانشگاه از تیره مردانلو طایفه رحیمی

مؤلف آثاری چون : تجربه مدرنیته در ایران

 

مهندس پیران قشلاقی رحیمی ( نویسنده )

  • 14:7

 

مهندس پیران قشلاقی رحیمی ( نویسنده ) 

 

پژوهشگری نواندیش در موضوعات تاریخی، از تیره قشلاقی طایفه رحیمی

تألیف ها:

1-نگاهی متفاوت به تاریخ " ماد و هخامنشیان "

2- ایلخانان قشقایی/ یاحاکمان ذوالقدر ایالت فارس در دوره صفویه 

حاج مسیح رحیمی رضایی (شاعر )

  • 13:47

حاج مسیح رحیمی رضایی ( شاعر )

 

حاج مسیح رحیمی رضایی 

فرزند شامی بیگ

معلم بازنشسته و شاعری پر شور از تیره بیگلر طایفه رحیمی

اشعار زیبای وی در زمینه های دار فانی و بیوفا، عشق و شور جوانی

شهدای وطن،مدح ائمه، ثنای بزرگان وشکار و طبیعت و... بسیار زیبا و شنیدنی است.   

مهندس محمد رحیمی رضایی (شاعر )

  • 11:48

مهندس محمد رحیمی رضایی

 

مهندس محمد رحیمی رضائی 

فرزند شهباز بیگ

شاعری خوش ذوق و توانمند از تیره بیگلر طایفه رحیمی

دارای اشعاری موزون ، زیبا و پر بار به فارسی و ترکی است،

وی اشعار بسیاری در زمینه های طنز ، عاشقانه، عارفانه،

در رسای ایل و تباردر مدح ائمه اطهار و ... سروده اند که

به اشتراک خواهیم گذاشت.

 


 

محمود بیگ رحیمی رضایی ( شاعر )

  • 11:34

محمود بیگ رحیمی رضایی ( شاعر )

 

 

محمود بیگ رحیمی رضایی

فرزند ایاز بیگ

از شاعران توانمند تیره بیگلر طایفه رحیمی است که سروده های بسیار

زیادی به زبان ترکی و دارای اشعاری هم به زبان فارسی است، اشعار وی

در قالب ، عرفان، طنز، تاریخ و تبار،و در رسای ائمه اطهار شنیدنی است.

مراسم محرم

  • 8:42

مراسم محرم

مراسم مذهبی محرم

  • 8:37

مراسم مذهبی

مراسم سردار سلیمانی کرمان

  • 8:35

مراسم سردار سلیمانی

تندیس سردار عشایر صولت دوله قشقائی

  • 23:29

 

استاد اسد اله مردانی،جناب دکتر منوچهر کیانی، تندیس سردار عشایر و محمد رضا رحیمی

 

بازدید میدانی از رودخانه رحیمی

  • 23:6

 

بازدید میدانی از رودخانه رحیمی
بازدید مدیر کل  محترم امور عشایر فارس و معاونت محترم آمار مدیریت و برنامه ریزی استان فارس از رودخانه رحیمی

جلسه شورای هماهنگی طایفه رحیمی آباده

  • 22:22

 

جلسه شورای هماهنگی طایفه رحیمی در آباده
جلسه شورای هماهنگی طایفه رحیمی در آباده 1398

 

قوچ کشون (دل نوشته ای از آقای بهبود رضایی}

  • 22:10

* ﻗﻮچ ﮐﺸﻮن 

*  دوران ﮐﻮدﮐﯽ دوران ﻓﺮاﻣﻮش ﻧﺸﺪﻧﯽ اﺳﺖ و ﮐﻢ ﺗﺮﮐﺴﯽ را ﻣﯽ ﺗﻮان ﻧﺎم ﺑﺮد ﮐﻪ دوران ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﮐﻮدﮐﯽ را از ﯾﺎد ﺑﺮده ﺑﺎﺷﺪ .

دوران ﮐﻮدﮐﯽ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﻣﺎﻧﻨﺪ دﯾﮕﺮ ﺑﭽﻪ ﻫﺎي ﻋﺸﺎﯾﺮي در ﯾﯿﻼق و ﮐﻤﺘﺮ در ﻗﺸﻼق ﺳﭙﺮي ﺷﺪ .ﮐﻪ درﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮدد ﺑﻪ اﯾﺎم ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن دوران دﺑﺴﺘﺎن

ﺧﺎﻃﺮات ﺧﻮﺑﯽ از ان اﯾﺎم ﺑﻪ ﯾﺎد دارم .ﯾﮑﯽ از ان ﺧﺎﻃﺮات ﻣﻨﻄﻘﻪ ﯾﯿﻼﻗﯽ ﺳﺮﻃﺎق ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺑﺮدم .

ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ي ﻋﺸﺎﯾﺮي و روﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﻐﻞ ﭘﺪران ﺧﻮد ﻣﺸﻐﻮل ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺷﻐﻞ ﻣﻘﺪس ﮐﺸﺎورزي و داﻣﺪاري ﮐﻪ از ﮐﺎرﻫﺎي ﻣﻮرد ﻋﻼﻗﻪ اﻧﺒﯿﺎ اﻟﻬﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﻮده اﺳﺖ .                           آري ،ﺳﺮﻃﺎق ﺑﺎ ﻣﺮدﻣﺎﻧﺶ ﺧﺎﻃﺮات ﻓﺮاواﻧﯽ دارد ﺷﺎدي ﻫﺎ و ﻏﻢ ﻫﺎي ﺑﺴﯿﺎري را ﺑﻪ ﯾﺎدﮔﺎر ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ .

ﻋﺼﺮ ﯾﮑﯽ از روز ﻫﺎي ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن در رودﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﻃﺎق ﻣﺸﻐﻮل ﭼﺮاي ﮔﻮﺳﻔﻨﺪان ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺻﺪاي ﺳﺎز و ﻧﻘﺎره وﮐﺎروان ﻋﺮوﺳﯽ ﺑﺎ ﮔﺮد و ﺧﺎﮐﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ راه اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮد ﻧﮕﺎﻫﻢ را ﺑﻪ ﺧﻮد ﺟﻠﺐ ﮐﺮد .ﻣﺴﯿﺮ ﮐﺎروان ﻋﺮوس از» ﺑﺎﻟﻐﻠﻮ «ﺑﻪ ﻃﺮف»ﻗﺮه داش« ﺑﻮد .

ﺟﺮﻗﻪ اي در ذﻫﻨﻢ زد و در دﻣﯽ ﯾﮑﯽ از ﺳﻨﺖ ﻫﺎي ﻋﺮوﺳﯽ اﯾﻞ در ذﻫﻨﻢ ﺧﻄﻮر ﮐﺮد .

ﯾﮑﯽ از ﺳﻨﺖ ﻫﺎ ﺑﺮدن »ﻗﻮچ«ﺟﻠﻮي ﮐﺎروان ﻋﺮوﺳﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر اﯾﻦ ﮐﻪ اوﻟﯿﻦ ﻓﺮزﻧﺪ ﻋﺮوس و داﻣﺎد ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﺪ و اﻧﻬﻢ ﭘﺴﺮي زرﻧﮓ ، ﺗﯿﺮاﻧﺪاز و ﭼﺎﺑﮏ ﺳﻮار و... ﺑﺎﺷﺪ .

ﯾﮑﯽ از ﺑﺮه ﻫﺎي ﻧﺮ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ درﺷﺖ ﺗﺮ ﺑﻮد را ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﺸﺎن ﮐﺸﺎن ﮐﻨﺎر »اغ اﺧﺎر « ﻣﺴﯿﺮ ﮐﺎروان ﻋﺮوس ﺑﻮد ﺑﺮدم . ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪﻧﺪ اوﻟﯿﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦ ،ﻣﺎﺷﯿﻦ واﻧﺖ زاﻣﯿﺎدي ﺑﻮد ﮐﻪ ﻋﺮوس ﯾﮑﯽ از ﺳﺮﻧﺸﯿﻨﺎن ان ﺑﻮد و در کنار عروس خانم زنده یاد " حاج میان" همسر مرحوم حاج کردی نشسته بود، معمولا برای احترام ﻫﻤﻮاره اﯾﺸﺎن در ﮐﻨﺎر ﺗﺎزه ﻋﺮوﺳﺎن ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ و ﻧﺼﺎﯾﺢ ﻻزم را ﮔﻮﺷﺰد ﻣﯽ ﮐﺮد .

ﻣﻦ را ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ و از اﯾﻦ ﮐﺎرم ﺑﺴﯿﺎر ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ اﺣﺘﺮاﻣﻢ »ﮐﻞ«و »ﻫﺎ ﺑﺎﺑﺎ«زدﻧﺪ و ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪم و ﮐﺎروان ﻋﺮوس و ﻣﺴﯿﺮش را در اﻓﻖ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﺤﻮ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺳﺮ ﮐﺎرم و ﻣﺸﻐﻮل ﺷﺪم . ﻏﺮوب ﮐﻪ ﺷﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪان را ﺟﻤﻊ ﮐﺮدم و ﺑﻪ ﺳﻮي ﭼﺎدرﻣﺎن ﺑﺮدم ﺗﺎ در"ﺗﻮري" ﻓﻠﺰي ﮐﻪ در اﺛﺮ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺑﺸﯿﺮﯾﺖ ﺟﺎي "اﻏﻞ"را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺟﺎي دﻫﻢ و ﺑﻪ اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﺷﺒﺎﻧﻪ و ﺑﺎزي ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪ ﺑﭙﺮدازم .

حاج میان را صاحبان عروسی محترمانه به منزلش آوردند، صدایم کرد، به سویش دویدم، سر از پا نمی شناختم، بله حدسم درست بودف به خاطر کارم او برایم سوغاتی داشت از دستمال دستی

ﮐﻮﭼﮏ،ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ و ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﺟﻮراب ،ﺑﺎﻏﺮور ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ رﻓﺘﻢ و ﺑﻪ دﯾﮕﺮﺑﺮادران و ﺑﭽﻪ ﻫﺎي ﻫﻤﺴﻦ وﺳﺎل ﻓﺨﺮ ﻣﯽ ﻓﺮوﺧﺘﻢ .

 

#ﺑﺎﻟﻐﻠﻮﻣﻨﻄﻘﻪ اي در ﺟﻨﻮب ﺷﺮﻗﯽ ﺳﺮﻃﺎق #ﻗﺮه داش:ﻣﻨﻄﻘﻪ اي در ﺷﻤﺎل ﻏﺮﺑﯽ ﺳﺮﻃﺎق

#ﻗﻮچ،ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻧﺮ ﮐﻪ ﻧﻤﺎد ﭼﺎﺑﮑﯽ زرﻧﮕﯽ و ﻣﺮداﻧﮕﯽ در ﻣﯿﺎن اﯾﻞ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ اﺳﺖ.

 

نویسنده: بهبود رضایی

 

 

پای دار قالی (دل نوشته ای از آقای دکتر اسمائیل مردانلو)

  • 21:31

* ﭘﺎي دار ﻗﺎﻟﯽ 

  ﻣﺎدرﺑﺰرگ ﻫﺎ و ﻣﺎدرﻫﺎ ﭘﺎي دار ﻗﺎﻟﯽ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﻣﯽ زدﻧﺪ، از ﺷﯿﺮ ﻣﺮغ ﺗﺎ ﺟﺎن آدﻣﯽ زاد در ﮔﻔﺖ وﺷﻨﻮد زﻧﺎﻧﻪ آﻧﻬﺎ ﭘﯿﺪا ﻣﯽ ﺷﺪ. ﻣﺜﻼً ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺗﺎروﭘﻮدي ﮐﻪ زن آﺑﺴﺘﻦ و زن زاﺋﻮ، »ﮐﺮﮐﯿﺖ« زده ﺑﺎﺷﺪ ﺷﻞ و وارﻓﺘﻪ اﺳﺖ. ﮔﺮه ﻫﺎي ﻗﺎﻟﯽ اﻓﺘﺎدﮔﯽ دارﻧﺪ و ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻫﺎ ﻣﻨﻈﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺎﻓﻨﺪه ي ﭘﺎ ﺑﻪ ﻧﻮزاد، ﺗﻮ ﻗﯿﭽﯽ زدن ﺑﺮ ﻣﯽ اﻧﺪازد و ﻗﺎﻟﯽ ﻧﺎﺻﺎف ﻣﯿﺸﻮد. ﻧﻘﺶ ﻗﺎﻟﯽ ﭘﯿﺮزن ﻫﺎ ﮐﺞ و ﻣﻌﻮج اﺳﺖ. از رﻧﮓ ﻫﺎي ﮔﺮم اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه و ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ درد زﻣﺴﺘﺎن ﻣﯽ ﺧﻮرد. آن ﻗﺪر ﻧﺮم و ﺿﺨﯿﻢ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺷﺪه ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﻟﺤﺎف ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ. ﻗﺎﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎزك و ﺧﺸﮏ ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﺸﺖ ﻗﺎﻟﯽ ﮐﻪ دﺳﺖ ﻣﯿﮑﺸﯽ داﺧﻞ ﻧﺦ ﻫﺎ و ﮔﺮه ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮔﺮه ﮐﻮر و ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ اي وﺟﻮد داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﻗﺎﻟﯽ دﺧﺘﺮ ﻣﺠﺮد، ﺗﯿﺰ رﻧﮓ و ﺗﻨﺪ اﺳﺖ. رﻧﮓ ﻫﺎ ﺟﯿﻎ اﻧﺪ و ﭼﺸﻢ را ﻣﯽ زﻧﺪ. آن ﻗﺪر ﮐﺮﮐﯿﺖ ﻫﺎ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪه ﺷﺪه اﻧﺪ، ﮐﻪ ﮔﺒﻪ ﺑﻪ ﺗﺨﺘﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ. زﻧﺎن ﺟﻮان و ﻣﯿﺎﻧﺴﺎل ﻫﻢ ﻗﺎﻟﯽ ﻫﺎﯾﺸﺎن ﻓﺮق دارد. رﻧﮓ ﻫﺎي روﺷﻦ در ﻗﺎﻟﯽ زﻧﺎن ﺟﻮان ﮐﺜﯿﻒ و ﭘﺮ از ﻟﮑﻪ اﺳﺖ؛ از ﺑﺲ در ﺣﯿﻦ ﺑﺎﻓﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎي ﺧﺮدﺳﺎل ﺷﯿﺮ و ﻏﺬا داده اﻧﺪ و ﻣﺮاﻋﺎت ﻗﺎﻟﯽ را ﻧﮑﺮده اﻧﺪ. ﺗﺎ دﻟﺖ ﺑﺨﻮاﻫﺪ ﻗﺎﻟﯽ زﻧﺎن ﻣﯿﺎﻧﺴﺎل ﺧﻮب اﺳﺖ. ﻫﻢ ﺗﺎروﭘﻮد ﻗﺎﻟﯽ ﺑﺎ ﮐﺮﮐﯿﺖ ﻫﺎي ﺟﺎن دار ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﭼﺴﺒﯿﺪه اﻧﺪ و ﻫﻢ ﻗﯿﭽﯽ ﻫﺎ، ﺑﺮش ﺻﺎف و ﯾﮏ ﺳﻄﺤﯽ از ﮔﺮه ﻫﺎ اﯾﺠﺎد ﮐﺮده اﻧﺪ. ﭘﺸﺖ ﻗﺎﻟﯽ و ﮔﺒﻪ ﻫﻢ ﺻﺎف و ﻫﻢ ﺻﯿﻘﻠﯽ اﺳﺖ. ﻗﺎﻟﯽ ﻧﻪ ﺧﺸﮏ اﺳﺖ ﻧﻪ ﻧﺮم، رﻧﮓ ﻧﺦ ﻫﺎ ﻧﻪ ﺳﺮد اﺳﺖ ﻧﻪ ﮔﺮم. ﻗﺎﻟﯽ ﻧﻮﻋﺮوس ﻫﺎ و دﺧﺘﺮان دم ﺑﺨﺖ ﻫﻢ ﺣﮑﺎﯾﺖ دﯾﮕﺮي دارد. ﻧﻘﺶ اﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﻫﺎ زﯾﺎدي ﻏﻠﻂ اﻧﺪاز دارد. آدم را ﻫﺰار راه ﻣﯽ ﺑﺮد. ﻣﺮﻏﺶ ﺳﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﻮي ﮔﻞ و ﮔﻞ ﻣﯿﺮود زﯾﺮ ﭘﺎي ﻣﺮغ، ﺷﮑﻠﮏ ﺣﯿﻮان ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﺷﺎخ ﻧﺪارد و ﯾﮑﯿﺶ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺷﺎخ اﺿﺎﻓﯽ دارد. ﭘﺎي ﺣﯿﻮان را ﯾﺎ ﮐﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﯾﺎ زﯾﺎد، اﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﻫﺎ ﻧﻈﻢ ﻧﺪارﻧﺪ اﻣﺎ ﺗﺎ دﻟﺖ ﺑﺨﻮاﻫﺪ ﺟﺎن دارد. ﻣﺎدرﺑﺰرگ ﻫﺎ و ﻣﺎدرﻫﺎ از ﯾﮏ ﺑﺎﻓﻨﺪه ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ اﻣﺎ در ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﺸﺎن ﻧﻢ اﺷﮑﯽ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ. آه ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ، ﺑﻪ دوردﺳﺖ ﻫﺎ ﺧﯿﺮه ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ و ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺎن اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ و ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻌﺪ دﻗﺎﯾﻘﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ در ﺳﮑﻮت ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ. ﺷﺎﯾﺪ دوﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ﻗﺼﻪ را اداﻣﻪ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﺧﺐ. ﺑﯿﮑﺎر ﺑﻮدﻧﺪ و ﻫﻤﻨﺸﯿﻦ دﯾﮕﺮي ﻫﻢ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ. ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻮدﻧﺪ دوﺑﺎره ﺻﺤﺒﺖ ﺷﺎن را از ﻫﻤﺎن ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺗﻤﺎم ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﭘﯽ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ؛ ﻗﺎﻟﯽ ﻣﺎدران داﻏﺪﯾﺪه و ﺟﻮان از دﺳﺖ داده. ﻗﺎﻟﯽ آﻧﻬﺎ رﻧﮓ ﻫﺎي ﺗﯿﺮه داﺷﺖ و از ﮔﻠﻬﺎي ﺷﺎد و زﻣﯿﻨﻪ ﻫﺎي ﺳﻔﯿﺪ ﺧﺒﺮي ﻧﺒﻮد. ﻣﯿﺎن ﮔﺒﻪ ﻫﺎ و ﻗﺎﻟﯽ ﻫﺎ ﺣﻮض آﺑﯽ ﺑﺎ ﮔﻠﻬﺎي ﭘﯿﭻ در ﭘﯿﭻ ﻗﺸﻨﮓ وﺟﻮد ﻧﺪاﺷﺖ. ﻣﻌﻤﻮﻻً رﻧﮕﯽ از ﺳﯿﺎﻫﯽ در ﻫﻤﻪ ﮔﻞ ﻫﺎ و ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎ و ﺗﺮﻧﺞ ﻫﺎ و ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻫﺎ ﺟﺮﯾﺎن داﺷﺖ و در ﻣﯿﺎﻧﻪ رﻧﮓ ﯾﮑﻨﻮاﺧﺖ ﻣﺸﮑﯽ، ﺳﻮرﻣﻪ اي و ﯾﺎ در ﺷﺎدﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ذﻫﻨﯽ ﺑﺎﻓﻨﺪه اش، ﺳﺒﺰي ﺳﯿﺮ، زن ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد و آن دورﺗﺮﻫﺎ اﺳﺐ ﺳﻮاري دﯾﺪه ﻣﯽ ﺷﺪ. اﻧﺘﻈﺎر، ﻏﺮﺑﺖ و ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﻧﻘﺶ ﻣﺎدراﻧﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻋﺰﯾﺰي از دﺳﺖ ﻣﯽ دادﻧﺪ و ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎن ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﭘﺎي ﻏﻢ ﻫﺎ و ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽ اﯾﺴﺘﺎدﻧﺪ. وﻗﺘﯽ ﻗﺼﻪ ﻣﺎدرﺑﺰرگ ﻫﺎ ﭘﺎي دار ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ اﯾﻨﺠﺎ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﺪ، ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺎﻓﺘﻦ را از دﺳﺖ ﻣﯽ دادﻧﺪ. ﯾﮑﯽ ﮐﻪ از ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﺗﺮ ﺑﻮد ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪ، آﻧﮕﺎه ﯾﮑﯽ از دﺳﺘﺎﻧﺶ را ﺑﺮ ﮐﻤﺮ ﻣﯽ ﮔﺬاﺷﺖ و آن دﯾﮕﺮي را ﺳﺎﯾﺒﺎﻧﯽ ﺑﺮاي آﻓﺘﺎب و ﺑﻪ ﮐﻮﻫﻬﺎي ﻣﺠﺎور »اوﺑﻪ« ﺧﯿﺮه ﻣﯽ ﺷﺪ. آﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﻏﻤﯽ ﻋﻈﯿﻢ ﺑﺮ دل ﺷﺎن ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد، ﻣﺎدرﺑﺰرگ ﭘﯿﺮ را ﻧﻈﺎره ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ. ﻓﻀﺎ ﻏﺮق در ﺳﮑﻮت و ﻣﺎﺗﻢ ﺑﻮد. ﻫﻤﯿﺸﻪ از ﭘﺲ ﻗﺼﻪ ﻫﺎي ﻗﺸﻨﮓ ﭘﺎي دار ﻗﺎﻟﯽ، ﻗﺼﻪ ﻫﺎي ﻏﻢ و درد ﭘﯿﺪا ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ، ﯾﮑﯽ از دزدي ﻫﺎ و ﻏﺎرت ﻫﺎي ﮐﻮچ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ و دﯾﮕﺮي از ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﯽ و ﻗﺤﻄﯽ و ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﺗﺎ از ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻧﻤﯿﺮﻧﺪ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم داﻧﻪ ﻫﺎي اﺷﮏ ﺑﻮد ﮐﻪ ﭼﻬﺮه ﻫﺎي زﻧﺎن را ﺷﺴﺘﺸﻮ ﻣﯽ داد و ﻫﺮ روز اﯾﻦ داﺳﺘﺎن اداﻣﻪ داﺷﺖ. آﻧﻬﺎ در ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ و ﻓﻼﮐﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮاي ﻫﺮ ﮐﺴﯽ دل ﻣﯽ ﺳﻮزاﻧﺪﻧﺪ و ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ ﺟﺰ ﺧﻮدﺷﺎن. ﯾﮏ ﺑﺎر از ﺧﻮدﺷﺎن ﺣﺮف ﻧﻤﯽ زدﻧﺪ و ﺷﮑﻮه ﻫﺎي اﻧﺒﺎﺷﺘﻪ از درد ﻏﺮﺑﺖ را ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ دل ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ. ﯾﺎر و ﻏﻤﮕﺴﺎر ﻫﻤﻪ ﺑﻮدﻧﺪ. ﺧﻮد، ﯾﺎر و ﻏﻤﮕﺴﺎري ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ. ﻣﺎدران رﻧﺞ ﻫﺎ و ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺑﻮدﻧﺪ. ﭘﺎي دار ﻗﺎﻟﯽ، ﭘﺎي ﮐﺮﺳﯽ ﻗﺼﻪ ﻫﺎي ﺑﺮ ﺑﺎد رﻓﺘﻪ و دردﻫﺎي در ﯾﺎد ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد. ﮔﻮﺷﻪ دل زﻧﺎن ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺧﺮﻣﻨﯽ از درد و رﻧﺞ اﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺑﻮد و ﺳﯿﻨﻪ اي ﮐﻪ در ﺣﺮارت آن دردﻫﺎ ﺷﻌﻠﻪ ور ﺑﻮد. دردﻫﺎي ﺧﺶ دار و ﺧﺸﻦ ﮐﻪ ﮔﻮش ﻫﺎي ﻣﺮدان ﺳﺨﺖ دل ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪن آﻧﻬﺎ ﻋﺎدت ﻧﺪاﺷﺖ. ﻣﺎدرﺑﺰرگ ﻫﺎ و ﻣﺎدر ﻫﺎ ﻫﺮ روز و ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ آواي ﺣﺰن اﻧﮕﯿﺰ اﯾﻦ دردﻫﺎ را ﺑﺎ ﺧﻮدﺷﺎن ﻧﺠﻮا ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ و دﺧﺘﺮان ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺑﯽ آﻧﮑﻪ ﻟﺐ ﺑﮕﺸﺎﯾﻨﺪ، ﺑﻪ ﻣﻮﯾﻪ ﻫﺎي ﻣﺎدراﻧﺸﺎن ﮔﻮش ﻣﯽ ﺳﭙﺮدﻧﺪ. ....

نویسنده: دکتر اﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﻣﺮداﻧﻠﻮ

کله پاچه و یارانه  (دل نوشته ای از آقای بهبود رضایی}

  • 20:56

* ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ و ﯾﺎراﻧﻪ 

 ﻣﺪت ﻫﺎﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻮس ﺧﻮردن ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ داﺷﺘﯿﻢ اﻣﺎن ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺎ و ﻧﻮﺳﺎﻧﺎﺗﺶ اﻣﺎن ﻣﺎن را ﺑﺮﯾﺪه واﯾﻦ ﺧﺮﯾﺪ را ﺑﻪ روﯾﺎي دﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮده ﺑﻮد . ﮔﺬﺷﺖ و ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ اﯾﻦ روﯾﺎ در ﺑﺤﺮاﻧﯽ ﺗﺮﯾﻦ اوﺿﺎع اﻗﺘﺼﺎدي دﺳﺖ ﯾﺎﻓﺘﻨﯽ ﺷﺪ .ﮐﻠﻪ و ﭘﺎﭼﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪي ﺧﻮﺑﯽ را از ﻗﺼﺎب ﻣﺤﻠﻪ ﺧﺮﯾﺪم. اﻟﺤﻖ و اﻻﻧﺼﺎف ﮐﻠﻪ ﭘﺮﻣﻐﺰي ﺑﻮد ﻟﺒﺨﻨﺪي ﺑﺮ ﻟﺐ داﺷﺖ و ﻧﮕﺎه ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻫﻢ ﭘﺮ رﻣﺰ و راز ﺑﻮد ﺳﯿﮕﻨﺎل ﻫﺎ وﭘﯿﺎم ﻫﺎﯾﯽ را ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه داﺷﺖ .اﻣﺎ ﻣﻦ ﻏﺎﻓﻞ از ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ و ﻏﺮق در ﺷﺎدي ازﺧﺮﯾﺪ ﺳﺒﺪ ﮐﺎﻻﯾﯽ ﺑﺎﻻﺷﻬﺮي ﻫﺎي ﻣﺮ ﻓﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ اﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎ و ﻧﮕﺎه ﻫﺎ ﻧﺒﻮدم .

ﺑﻪ دور از ﭼﺸﻢ ﻫﻤﮕﺎن ﺑﻪ ﻣﺠﺘﻤﻊ رﺳﯿﺪه و ﺑﺎﺳﺮﻋﺖ ﺑﺎد وارد ﻣﻨﺰل ﺷﺪم . ﺑﺎدي در ﻏﺒﻐﺐ اﻧﺪاﺧﺘﻪ و ﺧﺒﺮ ﺷﺎدي اور ﺧﺮﯾﺪ روز را ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده دادم . ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﻘﺪر ﻏﺮور اﻓﺮﯾﻦ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد ﺑﺮاي ﭘﺪري ﮐﻪ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﻫﺎ را ﺑﺮاي ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺶ ﻣﻤﮑﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ .همه اعضای خانواده سرخوش از خرید پدر، اظهار نظر می کردند که چطور و چگونه این دست یافتنی غیر باور را آماده کنند و میل نمایند.

ﺟﻠﺴﻪ اي را ﺑﺎ اﻋﻀﺎ ﺧﺎﻧﻮاده ﺑﺮﮔﺰار ﮐﺮدﯾﻢ ﻣﻌﻤﻮﻻ در ﺧﺎﻧﻮاده ﻣﺎ دﻣﻮﮐﺮاﺳﯽ ﺗﺎ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﻗﺪرت ﭘﺪر ﺧﺎﻧﻮاده را ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺮﻗﺮار اﺳﺖ .ﺟﻠﺴﻪ ﺑﻪ اﺗﻤﺎم رﺳﯿﺪ ﻣﺼﻮﺑﺎﺗﯽ ﺑﻪ ﺷﺮح زﯾﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه داﺷﺖ: ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ چند قسمت مساوی تقسیم شود ،*ﻣﻘﺪاري اب ﺑﻪ ﺗﻨﺎﺳﺐ ﺗﻌﺪاد اﻓﺮاد ﺧﺎﻧﻮاده ﺑﻪ ﻗﺎﺑﻠﻤﻪ اﺿﺎﻓﻪ ﮔﺮدد. *اوﻟﯿﻦ ﺑﺨﺶ ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ در اوﻟﯿﻦ روز ﻣﻨﺎﺳﺐ اﻣﺎده ﻃﺒﺦ ﮔﺮدد. *ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ در ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ روزﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﻞ ﺷﻮد .                             *ﺿﺎﯾﻌﺎت ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ ﺑﺎ ﺣﻀﻮر ﻫﻤﻪ اﻋﻀﺎي ﺧﺎﻧﻮاده اﻣﺤﺎ ﺷﻮد ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻪ اي را ﺑﻪ ﺧﻮد ﺟﻠﺐﻧﮑﻨﺪ.                                                                             *ﻣﺼﻮﺑﻪ ﻣﻬﻢ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺪام اﻋﻀﺎ ﺣﺎﺿﺮ درﺟﻠﺴﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ اﯾﻦ ﺧﺮﯾﺪ ﺧﺎﻧﻮاده را در ﻣﺠﺎﻣﻊ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺑﯿﺎن ﮐﻨﻨﺪ .

ﺑﺎﻻﺧﺮه اوﻟﯿﻦ ﺑﺨﺶ ﭘﺮوژه ﺑﺮاي اوﻟﯿﻦ ﺟﻤﻌﻪ اﺳﻔﻨﺪ97اﻣﺎده ﺷﺪ.ﻫﻤﻪ را ﺑﯿﺪار ﮐﺮدﯾﻢ وﺳﻔﺮه ﭘﻬﻦ ﺷﺪ اﺑﻠﯿﻤﻮ، ﭘﯿﺎز و ﻧﺎن ﺳﻨﮕﮏ ﺗﺎزه ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻌﺪاد اﻓﺮاد ﺗﻮزﯾﻊ ﺷﺪ .ﺑﭽﻪ ﻫﺎ و ﻣﺎدرﺷﺎن ﮐﻪ واﻗﻌﺎ~ ﮐﺪﺑﺎﻧﻮي ﭘﻨﺠﻪ ﻃﻼﯾﯽ ﺑﻪ ﺗﻤﺎم ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ~

اﻣﺎده اﻓﺘﺘﺎح ﺗﻮﺳﻂ ﭘﺪر ﺧﺎﻧﻮاده ﺑﻮدﻧﺪ اوﻟﯿﻦ ﻟﻘﻤﻪ را ﮐﻪ ﺑﺮداﺷﺘﻢ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺷﺎدي ﺑﭽﻪ ﻫﺎ را ﺻﺪاي ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮاه ﻗﻄﻊ ﮐﺮد ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﯾﻢ ﮔﻮﺷﯽ را اوردﻧﺪ ﭘﯿﺎﻣﮏ را ﺑﺎز ﮐﺮدﯾﻢ ﺧﺒﺮ از ﻣﯿﻬﻤﺎن ﻧﺎﺧﻮاﻧﺪه ﻧﺒﻮد وﻟﯽ ﺑﻬﺘﺮ از ان ﻫﻢ ﻧﺒﻮد ﭘﯿﺎﻣﮏ ارﺳﺎﻟﯽ از ﻃﺮف ﺳﺎزﻣﺎن ﯾﺎراﻧﻪ ﻫﺎ و ﺳﻬﺎم ﻋﺪاﻟﺖ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮن ﺑﻮد:

"از ﻣﻨﺰل ﺷﻤﺎ ﺑﻮي ﻣﻄﺒﻮع ﻃﺒﺦ ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ ﺑﻪ ﻣﺸﺎم ﻣﯽ رﺳﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺎن از ارﺗﻘﺎي ﻃﺒﻘﻪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺷﻤﺎﺳﺖ"

اﻟﺒﺘﻪ ﻋﻮاﻗﺒﯽ را ﺑﺮاي ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﻮاﻫﺪ داﺷﺖ.

" ﯾﺎراﻧﻪ و ﺳﻮدﺳﻬﺎم ﻋﺪاﻟﺖ ﺷﻤﺎ از ﻫﻤﯿﻦ اﻻن ﻗﻄﻌﺎ ﻣﯽ ﮔﺮدد" و ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺑﻪ ﺑﺎز ﭘﺮداﺧﺖ ﺗﻤﺎﻣﯽ درﯾﺎﻓﺘﯽ ﻫﺎي ﯾﺎراﻧﻪ و ﺳﻬﺎم ﻋﺪاﻟﺖ ﺷﺪه ﺑﻮدﯾﻢ .

ﺣﺎل دوﺳﺘﺎن ﻋﺰﯾﺰ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ و ﺑﻪ ﻗﻮل ﭘﯿﺮ داﻧﺎ ﮐﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ ﻧﺨﻮرده از ﺻﻒ ﯾﺎراﻧﻪ ﺧﺎرج ﺷﻮﯾﻢ ﯾﺎ ﮐﻠﻪ را ﺧﻮرده و ﺑﯿﺮون ﺑﯿﺎﯾﯿﻢ.

 

اﻟﺤﻘﯿﺮ اﻟﻤﻐﺒﻮن و ﺣﺬف ﻣﻦ اﻟﺴﻬﺎم و ﯾﺎراﻧﻪ

نویسنده: بهبود رضایی

 

 

 

 

 

قطعه زندگی  (دل نوشته ای از دکتر اسمائیل مردانلو)

  • 20:35

*قطعه زندگی

 زﻣﯿﻨﻪ اي از رﻧﮓ ﻻﺟﻮردي در ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮔﺴﺘﺮده ﺑﻮد. ﻣﯿﺎن آن زﻣﯿﻨﻪ ﮐﻪ دﺷﺘﯽ از دﻟﺘﻨﮕﯽ ﻏﺮوب را ﭼﻨﮓ ﻣﯽ زد، ﻣﺮدي اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد. ﭼﻮب ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺑﻪ دﺳﺖ و ﮐﻼه دو ﮔﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ، ﻣﺮد ﻫﻢ ﻗﺪ ﭼﻨﺪ درﺧﺖ ﺗﮏ و ﺗﻮك آن اﻃﺮاف ﺑﻮد. ﺗﻌﺪادي ﺑﺰ و ﻣﯿﺶ در اﻃﺮاﻓﺶ ﻣﯽ ﭼﺮﯾﺪﻧﺪ. ﺑﺰﻫﺎ را از دو ﺷﺎﺧﺶ و ﻣﯿﺶ را از دﻧﺒﻪ اش ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﺳﺮ در ﺳﺮ ﯾﮑﯾﮕﺮ، ﺑﯽ ﻫﻮا و ﭘﺮاﮐﺪه. دور ﺗﺮ از و ﭼﻮﺎن در ﮔﻮﺷﻪ ﺳﻤﺖ ﭼﭗ زﻣﯿﻨﻪ ﻻﺟﻮردي، ﭼﺎدر ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺑﺮاﻓﺮاﺷﺘﻪ ﺑﻮد. ﻣﯿﺦ ﭼﺎدر ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯾﮑﻨﻮاﺧﺘﯽ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ ﻓﺮو رﻓﺘﻪ ﺑﻮد. ﺟﻠﻮﺗﺮ ازﺳﯿﺎه ﭼﺎدر، زﻧﯽ ﻣﯿﺎن دو ﺑﻮﺗﻪ ﮐﻮﺗﺎه ﭼﺎﻟﯽ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد. دوك ﻧﺦ رﯾﺴﯽ را در دﺳﺘﺶ ﺗﺎب ﻣﯽ داد. زﻟﻒ ﻫﺎﯾﺶ از زﯾﺮ ﭼﺎرﻗﺪ ﺑﯿﺮون زده ﺑﻮد. روي زن ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﺮد ﭼﻮﭘﺎن ﺑﻮد. ﻧﮕﺎه زن ﻟﺒﺮﯾﺰ از اﺿﻄﺮاب و ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺑﻮد اﻣﺎ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ اي ﺑﯿﺸﺘﺮ، اﻧﺪاﻣﯽ ﻗﺒﺮاق و ﻣﻐﺮور داﺷﺖ و ﻏﺮق ﺗﻤﺎﺷﺎي ﻣﺮد ﭼﻮﭘﺎن ﺑﻮد. اﯾﻦ را ﻣﯽ ﺷﺪ از ﻗﺪﻣﻬﺎي زن در ﭘﻬﻦ دﺷﺖ آن زﻣﯿﻨﻪ ﻻﺟﻮردي رﻧﮓ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻮي ﻣﺮد ﺧﯿﺰ ﺑﺮداﺷﺘﻪ ﺑﻮد.

ﺳﻤﺖ راﺳﺖ زﻣﯿﻨﻪ را ﯾﮏ ﭘﻠﻨﮓ ﺧﺎل ﺧﺎﻟﯽ و ﭼﻨﺪ ﮔﺮگ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ آن در ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد. ﺧﺸﻢ ﭘﻠﻨﮓ از آرواره ﻫﺎي ﮔﺸﺎده وي، ﻧﻤﺎﯾﺸﯽ ﺑﻮد ﺗﺎ اﺗﮑﺎء زن ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎن را از ﻗﺪم ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﺑﺴﻮي وي ﻧﺸﺎن ﺑﺪﻫﺪ. ﻣﻌﻠﻮم ﻧﺒﻮد ﭼﻪ ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ اي در ﺣﺎل وﻗﻮع ﺑﻮد ﯾﺎ اﺗﻔﺎق اﻓﺘﺎده ﺑﻮد. ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻮد زﻧﺪﮔﯽ اﯾﻦ زن و آن ﭼﻮﭘﺎن، آﺑﺴﺘﻦ ﺣﺎدﺛﻪ ﺗﺎزه اي ﺑﻮد. ﭘﻠﻨﮓ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﻮي آﺳﻤﺎن و آرواره ﻫﺎي ﮔﺸﺎده اش را ﮐﺶ داده ﺑﻮد. ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ از ﮔﻠﻪ ﮔﺮگ ﻫﺎ و ﭘﻠﻨﮓ، اﺳﺐ ﻫﺎ در ﺣﺎل ﭼﺮﯾﺪن ﺑﻮدﻧﺪ و ﭘﺎﻫﺎي اﺳﺐ ﻫﺎ ﻏﺮق در ﮔُﻞ ﺑﻮد. ﮔﻞ ﻫﺎ در دﺳﺖ و ﭘﺎي اﺳﺐ ﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪه و ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ. ﮔﻞ ﻫﺎي رﯾﺰ و درﺷﺖ و رﻧﮓ ﺑﻪ رﻧﮓ و ﻫﻤﻪ ﺟﻮر.زن آن ﺑﺎﻻ، ﻣﯿﺎن دو ﺑﻮﺗﻪ ﮐﻮﺗﺎه ﭼﺎﻟﯽ، ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻟﺒﺮﯾﺰ از اﺿﻄﺮاب و در ﺣﺎﻟﺘﯽ از ﺗﺮدﯾﺪ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد. اﺑﺮوﻫﺎي ﺑﻪ هم پیوسته، لب های نازک قیطانی و دماغ کشیده با گونه هایی سرخگون انتظار می کشید و شاید   دﻟﻮاﭘﺲ ﺑﻮد. رﻧﮓ اﺳﺐ ﻫﺎ و ﮔﻞ ﻫﺎ و ﮔﺮگ ﻫﺎ و ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻫﺎ، ﺑﻬﺸﺘﯽ از ﮔﯿﺮاﯾﯽ و زﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻮد و زﻣﯿﻨﻪ ﻻﺟﻮردي در ﻣﻘﺎﺑﻞ روﺷﻨﺎﯾﯽ ﻣﺤﻮ ﺷﺪه زﻻﻟﯽ از ﺟﻨﺲ آﻓﺘﺎب، ﻫﻤﻪ ﺗﺨﯿﻞ آدم را در ﺣﺪﻗﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﮐﺮد و در ﻣﻌﺮض ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﻧﺸﺎﻧﺪ.                                                                                                                                          ﻣﻬﻮش، ﻗﯿﭽﯽ روﮐﺎرﮔﯿﺮي را در دﺳﺖ ﻫﺎي ﻧﺎزﮐﺶ ﻣﯽ ﻓﺸﺮد و روي اﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﭘﺮ ﻧﻘﺶ و ﻧﮕﺎر را ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ. ﺳﺮ ﻧﺦ ﻫﺎي ﺑﻠﻨﺪ و رﻧﮕﯿﻦ را ﻣﯽ ﺑﺮﯾﺪ. ﻗﯿﭽﯽ آﻫﺴﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ رﻓﺖ و ﺑﺎ ﺗﺮدﺳﺘﯽ دﺳﺖ ﻣﻬﻮش، ﺑﺎ ﺻﺪاي ﻗﺮﯾﭻ ﻗﺮﯾﭻ، دﻫﺎن ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﭘﻠﻨﮓ را ﺻﺎف و ﺻﯿﻘﻠﯽ و دﯾﺪﻧﯽ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮔﺮد. ﻗﯿﭽﯽ ﻟﺐ ﻣﯽ زد، ﮔﻞ ﻫﺎ را از ﺳﺎﻗﻪ،دست پله شده چوپان را از چوب و سرهای در هم فرو رفته بز و میش ها را از یکدیگر جدا می کرد ، روﮐﺎرﮔﯿﺮي ﮐﻪ ﺗﻤﺎم ﻣﯿﺸﺪ دﺳﺘﯽ ﺑﺮ ﻗﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ و ﻧﺎﺻﺎﻓﯽ از زﯾﺮ دﺳﺖ در رﻓﺘﻪ را دوﺑﺎره ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ.                                                                                                                                                                                                                                  اواﺧﺮ زﻣﺴﺘﺎن ﺑﻮد اﻣﺎ ﺧﻮرﺷﯿﺪ در ﺳﯿﻨﻪ آﺳﻤﺎن ﻗﺸﻼق ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ و ﻫﺮم داﻏﺶ را ﺑﻪ ﭘﻬﻨﻪ ﺳﯿﺎه ﭼﺎدر ﻣﯽ رﯾﺨﺖ. ﻧﺰدﯾﮏ ﻇﻬﺮ ﺑﻮد. ﻣﻬﻮش ﻣﯽ داﻧﺴﺖ اﻻن ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺴﻨﻌﻠﯽ، ﺷﻮﻫﺮش، ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺴﺘﻪ از راه ﺑﺮﺳﺪ. از روي ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﮐﺘﺮي را آب ﻣﯽ ﮐﺮد و روي اﺟﺎق ﻣﯽ ﮔﺬاﺷﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﭼﺎي ﺗﺎزه دم در ﮐﻨﺎر آن ﻧﺎﻫﺎر ﺳﺎده ﻫﻤﻪ آن ﭼﯿﺰي ﺑﻮد ﮐﻪ ﺻﻔﺎ و وﻓﺎي ﻣﻬﻮش را ﺑﻪ رخ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ. از ﻗﺎﭘﻮي ﺳﯿﺎه ﭼﺎدر ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺑﻠﻨﺪاي (ﺗﻨﮓ ﺑﺎرﯾﮏ) ﻣﯽ اﻧﺪاﺧﺖ. ﺳﯿﺎﻫﯽ ﮔﻠﻪ و ﻗﺎﻣﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺣﺴﻨﻌﻠﯽ ﭘﯿﺪا ﺑﻮد. دﺳﺘﯽ ﺑﻪ زﻟﻔﻬﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ و ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮد ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﻣﺤﺒﺘﺶ را در رﻓﺘﺎر ﺳﺎده و آرام ﺧﻮد ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻨﺪ. ﻫﻮاي ﺷﻮﻫﺮ، ﻫﻮاي بهار تازه بود.

             نویسنده : اسمائیل مردانلو